دعا کنم خدا عاقبتت رو به خیر کنه
تو هم فقط دعا کن...
دعا کن خدا عاقبتمون رو به خیر کنه
با هم دعا کنیم...
دغدغه ی این روزهامون رو...
بیا با هم دعا کنیم... مثل همیشه...
دختر کوچولوی من سعی می کنه کلافگی و بی حوصلگی پدر و مادرش رو درک کنه ...
دختر کوچولوی من این روزها دنبال معنی واژه های غریبی می گرده : استبداد-دیکتاتور...
دختر کوچولوی من داره بزرگ می شه...اونقدر بزرگ که بفهمه فقط این بچه ها نیستند که ممکن بخاطر ترس از به خطر افتادن منافعشون دروغ بگن!!!
- اولش که عروسکها و اسباب بازیهاش رو از توی پستو!!! ریخت بیرون![]()
- بعد کتاب داستانهایی که از نمایشگاه بین المللی کتاب خریده بود چید بالای تختش که یعنی بحث زود بخواب دیره و .... چراغ رو خاموش کن و.... این حرفها تعطیل![]()
-دیگه اینکه برادر کوچیکش رو برای رفتن به پارک لاله حسابی تحریک و آماده کرد و بعد دو تایی پاشون رو کردن توی کفش که با با - مامان پارک لاله و البته به هدفشون هم رسیدن![]()
- چهارشنبه هم سینــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــما ![]()
- جمعه : درست کردن نهار با من .مگر نگفتی تابستون آشپزی یادم می دی![]()
- و امروز هم ...مامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان:
بیا با هم در مورد تابستون برنامه ریزی کنیم![]()
البته قابل ذکره که ایشون تا ۱۱ خرداد امتحان دارن و از ۳۱ اردیبهشت وارد تعطیلات تابستانی شدن!!!![]()
راستی فیلمی که رفتیم:
کلبه-راستش اصلا برای من جالب نبود.نه قسمت ترسناکش جالب بود و نه موضوعی که بهش پرداخته بودن.نمی دونم یعنی حریم هم اینطوریه؟
مریم که میگه این فیلمهای ترسناکشون مخصوص زیر ۱۳ ساله هاست اصلا...این کلبه کجاش ترسناک بود؟![]()
به هر حال من که قرار بود برم دانشگاه استاد مشاور رو ببینم و تبریک هفته معلم و... چند تا کار دیگه هم داشتم که خیلی سریع انجام شد و خلاصه ده دقیقه قبل از رسیدن مریم خونه بودم![]()
با هم تصمیم گرفتیم حالا که امروز مریم زودتر تعطیل شده بریم سینما و رفتیم اخراجی های دو...![]()
فیلم بد نبود.طنزش خیلی جالب و زیاد بود اما در بخش جبهه و شکنجه و ادغامش با طنز و لودگی من خیلی احساس خوبی نداشتم....![]()
بغل دستی من حسابی گریه می کرد.یه پسر جوون بود که با زنش اومده بود سینما...بعضی قسمتها من از گریه اون گریه ام می گرفت و البته مریم هم به خاطر اشک من بغض می کرد !
بعد از فیلم توی نمازخونه سینما نماز خوندیم و بعد هم رستوران و...خلاصه حسابی سختی کشیدیم!![]()
![]()
می گوید از حرف زدن با دوستانش در مورد....! شرمنده می شود!![]()
می گوید که دیگر روی رفتن به مدرسه ندارد!![]()
...
می گوید آخر من چطور می توانم بگویم که هنوز هیچ سفر خارجی نرفته ام و پدرم تنها چهار روز به آفریقا سفر کرده و یکبار هم کربلا رفته و دیگر هیچ؟!...
می گوید بچه ها حداقل ژاپن یا چین یا مکه و یا انگلیس و دبی و....رفته اند اما من تنها سفر آبرومندانه ای که رفته ام و می توانم در موردش حرف بزنم قشم است !!!![]()
![]()
![]()
راستی مامان قشم هم کشور خارج است![]()
!
خیلی زرنگه و تمام کارهاش رو انجام داده ؟! شاید هم اینقدر اوضاع خرابه که فکر می کنه هیچ جوری نمی تونه اوضاع رو تا سال تحویل سر و سامون بده ... برای همین هم زده بیرون ؟
راستش فکر کنم برای خیلی ها که امروز من و مریم رو توی سینما دیدن این پدیده حضور یک خانم متاهل سوال برانگیز بود ! والبته یک نفر هم طاقت نیاورد و بالاخره با کلی من و من پرسید : ببخشید مثل اینکه شما خونه تکونی تون تموم شده اومدین استراحت؟!
به هر حال من ومریم بعد از ظهر فوق العاده ای رو با هم گذروندیم. پیتزا خوردیم و بعد هم در نمازخونه سینما آزادی (چقدر تمیز و مرتب بود) نماز خوندیم و فیلم سوپر استار دیدم.
اگر بتونیم این داداش کوچولوی مریم رو یه جوری سرش رو گرم کنیم شاید تا آخر تعطیلات یک یا دوتا دیگه از این بعد از ظهر های فوق العاده داشته باشیم !![]()
خوشحالی مریم خیلی شادمانم کرد.موفقیت و شادمانی را برای تمام کادر مدرسه مریم جان آرزو می کنم.
برای مدیرشون نامه نوشتم و خواهش کردم دوباره بچه ها توی مدرسه نماز بخونن.این متن نامه ایه که به مدیر دادم:
بسمه تعالي
مديريت محترم دبستان ........
سركار خانم...........
با سلام و ابراز تحيات و تبريك ايام فرخنده ربيع الاول و آرزوي موفقيت روز افزون براي جنابعالي و همكاران دلسوز و فهيم مجتمع آموزشي
مطلبي است كه مايلم در مورد آن با شما گفتگو و مشورت كنم.
آنچه مدتهاست فكر اين حقير را به خود مشغول كرده است مساله بر پايي نماز ظهر و عصر در مدرسه مي باشد. سال گذشته با همكاران محترم در اين مورد گفتگوي مختصري كردم .البته چون اغلب دانش آموزان به سن تكليف نرسيده بودند، برگزاري نماز چندان پيگيري نمي شد.
ابتداي امسال چند لحظه اي وقت شما را پيرامون اين مطلب گرفتم كه شما لطف فرموده و با پاسخ خود مبني بر برگزاري مرتب نماز در پايه چهارم و پنجم دبستان، مرا خشنود ساختيد.
متاسفانه مدت يكماه است كه نماز ظهر و عصر در مدرسه برگزار نمي شود. بچه ها هنگام بازگشت به منزل خسته و گرسنه هستند و پس از صرف ناهار و استراحت ، ديگر تمايلي براي انجام اين فريضه از خود نشان نمي دهند .پيگيري مداوم خانواده و حتي تشويق آنها نيز به تنهايي تاثير مثبت و موثري ندارد و متاسفانه نهايتا به فوت نماز منجر مي شود.
در طي اين سالها همواره از شما و همكارانتان آموخته ام كه نقش معلم در دوران ابتدايي تا چه حد بر رفتار دانش آموزان تاثير گذار است.بچه هاي ما رفتار و منش معلم خود را بيش از آنچه والدين را الگوي خود قرار دهند ، تقليد مي كنند. برگزاري نماز اول وقت در مدرسه ، همراهي معلمان و مربيان با بچه ها در انجام اين فريضه ، به مرور زمان ،تداوم اين وظيفه شرعي را به آنها مي آموزد.
ما انتظار نداريم كه بچه ها از همان ابتدا نماز را با حالتي روحاني و حضور قلب به جاي آورند.كما اينكه هنوز خود ما نيز در نمازهايمان به چنين فيضي نايل نشده ايم، اما همواره چشممان را به لطف و كرم پروردگار دوخته ايم تا مار را قرين رحمت خود كند و حضور قلب را در حين برپايي نماز نصيبمان كند.
من تصور مي كنم همين كه بچه هاي ما از كودكي بياموزند نماز را اول وقت به جاي آورند و آن را ترك نكنند ،قدم بزرگي برداشته ايم و اين مهم تحقق نمي يابد مگر با همكاري صميمانه اولياي مدرسه و فراهم سازي زمينه برگزاري نماز اول وقت...
از فشردگي زمان و فعاليتهاي متنوع مدرسه، شيطنت كودكانه ي دختران در هنگام برپايي نماز، آشفتگي و بي نظمي در مدرسه و...
بي خبر نيستم.كنترل آن كار بسيار دشواري است.خدا قوت...
اما آيا نمي توان راه حلي به جز حذف ساعت نماز براي آن انديشيد.
عادت به خواندن نماز اول وقت را بايد از كودكي آموخت. مبادا وقت آن بگذرد.چيزي كه هميشه همه ما والدين نگرانش هستيم و درس و مشق و علم و تحصيل فرزندانمان است. سالهاي بعد بچه ها خودشان هم نگران اين موضوع خواهند بود و پيگير كسب علم...
اما چه كسي نگران دينداري و اداي فرايض ديني فرزندانمان است؟
مطمئنم شما وهمكاران دلسوز، هنرمندانه مي توانيد كودكانمان را به اداي اين فريضه الهي تشويق كنيد، كه اگر جز اين بود ، چنين درخواستي را با شما در ميان نمي گذاشتم.
عادت به اداي نماز اول وقت را از معلمان عزيز و دلسوزم در دبستان دخترانه نرگس آموخته ام و تا عمر دارم سپاسگزار شان خواهم بود.
اميدورام بچه هاي ما نيز اين مهم را از شما بياموزند و در وجود خود نهادينه كنند .
دعاي خير ما و كودكانمان همواره بدرقه ي راهتان باشد.
و من الله توفيق
البته اعتراف می کنم که مادر آگاه و پر مطالعه ای در این زمینه ها نیستم و این روش را تنها بر اساس گفته های معلمم پیش گرفته ام. همیشه در دلم اضطراب و دلهره از آینده مریم و وضعیت حجاب و اخلاقش و ...دارم اما نمی دانم چگونه باید او را راهنمایی کنم و یا خط مسیر به اوبدهم و یا حتی باید این کار ها را بکنم یا نه؟
یک روزهایی مریم صبح که از خواب بیدار می شد می گفت می خواهم بد حجاب باشم و یا اینکه یک خانم مانتو شلواری و شالی !!!( شال بزنم نه روسری) من هم می گفتم هر طور دوست داری خوب است! حالا یک مدت است می گوید می خواهم با حجاب باشم.می خواهم چادری باشم. نمی دانم کار درستی کردم یا نه اما باز هم هیچ تشویقی نکردم.درست مثل دفعه قبل به او گفتم هر طور دوست داری خوب است.
حالا مریم به همه دوستاش گفته که من یک دختر چادری هستم و خودش را ملزم کرده همیشه چادر به سر کند!
با اینکه از ته دل خوشحالم و ذوق می کنم اما باز هم چیزی به او نمی گویم و می خواهم خودش باشد نه دختری که فکر می کند من دوست دارم باشد!
نگرانی و اضطراب وقتی دانشجویی نمره کم می گرفت تمام وجودش رو فرا می گرفت و وقتی دانشجویی نمره خوب می گرفت از ته دل فریاد شادی سر میداد !
دیدن عکس العملهای مریم در قبال نمراتی که بچه ها می گرفتند برای من فوق العاده جالب بود.خیلی دقیق به تحلیل من در مورد نمره نهایی که به هر دانشجویی می دادم گوش می کرد. روز ی که می خواستم نمرات رو وارد لیست نهایی کنم منتظرش موندم تا از مدرسه برگرده. اون خیلی با عجله نهارش رو خورد و اومد سر وقت برگه ها که در وارد کردن نمره ها به لیست نهایی به من کمک کنه.
همون اول راه یک اشتباه کوچیک باعث شد دوتا نمره جابه جا و لیست لاک خورده بشه و البته کلی درد سر برای من و یک دنیا غصه و نگرانی برای مریم !
یک کمی دلداریش دادم و گفتم که اشکال از لیست منه و بعد گفتم فردا برای رفع مشکل دانشگاه می رم.
امروز که به خونه اومد قبل از سلام پرسید که اشتباه من درست شد؟ و وقتی فهمید مشکل برطرف شده کلی خوشحال شد. شاید از نمره بیست ریاضی امتحان پایان ترمش بیشتر...چون هیچی در مورد امتحان خودش حرفی نزد!
مریم کوچولوی من درست به اندازه من و شاید هم کمی بیشتر از من نگران دانشجویان بود
!
سال گذشته جزواتی به والدین میدادند که می بایست بعد از مطالعه اونها به سوالاتشون پاسخ و توسط بچه ها به مدرسه تحویل بدیم.تقریبا ۱۵ تا جزوه دادند و من هم ُ هر دفعه پرسشنامه ها رو تکمیل می کردم و به مدرسه می دادم.
پایان سال به عنوان یکی از ۵ مادر نمونه جایزه گرفتم!![]()
امسال مریم دوباره از اون جزوه های سر کاری
اورد و با تاکید بیشتر نسبت به پارسال از من خواست تا به سوالات پاسخ بدم. اصرار مریم برای پاسخگویی خیلی کلافه ام کرد...هیچ گوشی هم شنوای جمله من کار دارم باشه برای بعد ... نبود !
اون چشمهاشو بسته و گوشش رو گرفته و فقط داد می زنه :
من می خوام مامانم معروف بشه!!!!
![]()
یک دیس پلو وسط میز که با قورمه سبزی به جای پلوی زعفرانی تزیین شده بود!!!![]()
مثلا همین نظم اتاقش ! نه تشویق و نه تنبیه و نه تذکر و نه نصیحت وخاطره و.... هیچ...هیچ
دیگه اینکه وضعیت خورد وخوراکشه! دخترکم داره تپل مپل میشه
!
خسته شدم.موقعیته حساسیه.داره وارد ۱۱ سالگی می شه و می دونم هرچی بخوام بهش گیر بدم بعدا ضررش رو می بینم و شاید همین که می دونم دارم کار اشتباهی میکنم بیشتر از همه آزارم می ده!!!![]()
می دونید چرا؟
چون مریم در کلاس ۳۰ نفره تنها فردیه که درست روزه می گیره! سه نفر دیگه هم البته روزه می گیرن اما اونها زنگهای تفریح آب توی دهنشون می گردونن و ...!
بقیه بچه ها به راحتی می خورند و با وجود اینکه همگی به سن تکلیف رسیده اند حتی روزه کله گنجشکی هم نمی گیرند!
مدرسه مریم یک مدرسه معمولی نیست!اکثریت خانواده ها تحصیل کرده و معتقد هستند.البته افرادی که ظاهر اسلامی هم ندارند در این مدرسه حضور دارند اما خانواده های این دسته از افراد هم کم و بیش به اصولی پای بند هستند که علاقمند به تحصیل فرزندانشان در این دسته مدارس هستند...
اصلا انگار چند سالی است که ارزشها خیلی تغییر کرده اند. پیش تر در جامعه کسی رو زه خواری در ملاء عام نمی کرد... حرمت عاشورا و ضربت و محرم و...معنی داشت.هر کس از هر دسته ای که بود روزهای خاص را حرمت نگه می داشت.چه خبر شده؟! دیگر از این حرفها خبری نیست؟
بعضی وقتها با خودم فکر می کنم مریم چه دوران سختی را پشت سر می گذارد.زمانی که من همسن و سال او بودم خانواده و فامیل و دوست و همکلاسی های یکدست تری داشتم.اما مریم نه تنها در مدرسه و جامعه از نظر اعتقاد به بسیاری از ارزشها تنهاست بلکه در فامیل هم همینطور!!!
من این روزها فقط یک چیز خیلی بزرگ از خدا می خواهم:
پروردگارا! عاقبت من و فرزندان و همسرم را به خیر بگردان و اگر لحظه ای خلاف این بود عمرمان را کوتاه گردان...
آمبن
از وقتی بچه دار شدم خیلی از فعالیت هایم رو محدود کرده بودم که سینما هم یکیش بود.آخه اصلا دوست نداشتم وقتی همه دارن فیلم تماشا می کنن یک مرتبه صدای بچه ای بلند بشه که یا آب بخواد ویا اینکه بخواد بره دستشویی ویا اینکه حوصله اش سر رفته باشه وسوال بپرسه؟! ( اینها همه اش اتفاقاتی بود که پیش از بچه داری بارها و بارها در سینما برام اتفاق افتاده بود و حسابی خلقم رو تنگ کرده بود!
)
خلاصه این سه شنبه یه فرصتی (از نظر نیم بها بودن بلیط
) دست داد که دوتایی بریم صفا!
مریم دو روز بود که داشت برنامه خورد و خوراک سینما رو توی ذهنش ردیف می کرد و چون درست می خواستیم سانس ظهر و سر نهار بریم دیگه بساط عیش و نوش توی سینما هیچ منع مادرانه ای نداشت!خلاصه ساعت ۳۰/۱۲ مقابل سینما آزادی توقف کردیم تا یکی از دو تا فیلمی رو که بر سر دیدنشون تا اون موقع به نتیجه نرسیده بودیم انتخاب کنیم...
![]()
دیوار... مامان دیوار ... انتخاب کردم.بریم دیگه...
این صدای مریم بود که خیلی قطعی تصمیمش رو گرفته بود.بلیط خریدیم و وارد سالن سینما شدیم.باید می رفتیم طبقه سوم.خیلی سالن جالب و منظمی بود.یک لحظه رنگ از رخسارم پرید که نکنه اینجا عیش و نوش توی سالن سینما ممنوع باشه....
القصه حدسم درست بود و مریم مثل یک گلوله آتشین فقط زیر لب غر غر می کرد.یه کافی شاپ درست در نیم طبقه بالایی بود. یک ربع تا شروع فیلم مونده بود.زاویه دید مریم رو به صورتی تغییر دادم که کافی شاپ رو نبینه .بردمش به سمت باکس خودکار خرید آب معدنی.اما تمام هیجانش فقط دو دقیقه بود و وقتی بطری آب رو باز کرد تا آب بخورده چشمهش یه نیم دوری چرخید و ناگهان...
مامان کافی شاپ...
۵۰۰۰ هزار تومان پیاده شدم.در عرض ده قیقه فرصت تا شروع فیلم و بعد در حالی که کمی از اندوه مریم کاسته شده بود رفتیم سالن نمایش...
جاتون خالی...یا به قول مامانم سبز...
عجب سالنی تمیز و باکیفیتی.صدا و صندلی عالی و البته فیلمش هم انصافا قشنگ بود.هم موضوع داشت و هم خوب بهش پرداخته بود.از انتخاب مریم خوشم اومد![]()
آخرین فیلمی که دیده بودم(سی دی) سنتوری بود. با اینکه از دیدن هر دو فیلم لذت برده بودم اما ته دلم غم عجیبی تا چند روز لونه کرده بود.اونهم چهره منفور و متعصبی بود که از مسلمونها توی فیلم ارائه کرده بودن.
آدمهای احمق و متعصبی که کج فهم تر از اعراب زمان جاهلیت می مونن...درسته که متاسفانه الان خیلی از مسلمونهای جامعه ما مصداق کاملی از همین حماقتها هستند اما ترویج و پررنگ تر نشون دادن این آدمها هیچ کمکی به حل مشکل نمی کنه. ما یک کشور مسلمون با مردمی مسلمون داریم که نباید دست به دست هم برای تحقیر و تمسخر آدمهای نادان به تخریب همدیگه بپردازیم....
تبلیغ فیلمها رو که می بینم بغض گلوم رو می فشره...یک مشت خانم بزک کرده و زندگی های لوکس ...زنی که بوی عطرش رو از پشت شیشه سنما و تلویزیون هم می تونی استشمام کنی... با اون مانتوی تنگ و چسبونش و صدای تق و تق کفشهاش و آرایش غلیظش و... و در مقابلش یک زن چادری نفهمی که فقط قران توی دستش می گیره و گوشه چادرش رو به دندون که بوی تعفن و رطوبت از چادرش رو می تونی حس کنی و حاج آقا و حاج آقا گفتن و استغفر الله گفتنش و....
ماه رمضون می آیند درستش کنن مثلا... همون زنهای بزک کرده یه چادر می زنن سرشون ومی سپرنش به دست باد....
من چطوری می تونم به مریم یه الگوی دوست داشتنی و دست یافتنی نشون بدم که مصداق یک زن مسلمون باشه؟!!؟!؟
خدایا کمکم کن...
از ساعت ۸ صبح تا ۳۰/۱۲ کانون - بعد دو ساعت شنا و عصر هم کلاس زبان.این برنامه شنبه ها و چهارشنبه های تا آخر تابستون امساله...
امروز اولین روزیه که خانوم گل خونه تشریف دارن و از جمعه دارن بهونه بیکارم چه کار کنم و... می گیرن.
بهش گفتم اگر امروز دختر خوبی باشه و بگذاره من به کارم برسم فردا ببرمش شرکت باباش و سه شنبه هم سینما... برای هفته بعد هم تنها کاری که تونستم بکنم قول یه سانس اضافه شنا بود... اما حالا بقیه اش چی ؟!
وای ی ی ی ی ی ی کی این مدرسه ها باز می شن
!
این روزها عجیب به سرم زده بشینم رمان بنویسم!!!
شاید تحت تاثیر سریال مرگ تدریجی یک رویا؟! نمی دونم ... این یک آرزویی بوده که همیشه داشتم اما هیچوقت نتونستم بهش دست پیدا کنم.چند بار حدود ۴۰ یا ۵۰ صفحه نوشتم اما یه کاری پیش اومد و نیمه کاره موند.آخه معمولا زمانی این تصمیم رو می گیرم که از شدت کار زیاد دارم منفجر می شم!
الان هم که این فکر دوباره عین خوره افتاده توی جونم درست وقتیه که لحظه ها رو هم باید سفت بچسبم؟!
شب که برگشتیم خونه پدرم...عروس خانم هم با ما آمد.به طور خیلی غافلگیر کننده ای برای پدر و مادرم کادو خریده بود.یه جفت ساعت ست و زیبا...
مریم که خیلی از این اتفاق هیجان زده شده بود گفت :
چقدر خوب شد دایی جون با این خانومه عروسی کرد!
![]()
...
خصوصا این دوتا عروسی آخر که در عرض سه ما اتفاق افتاد.عروسی خاله و دایی! چه شود
...
حالا دیگه مریم کوچولوی من به دایره لغات و الفاظ قلمبه ای که به کار می برد چند تا کلمه دیگه هم اضافه شده :
خانوم دایی جان!خانوم عمو جان!همسر خاله جون!
کاش به همین ها اکتفا می کرد.نیم وجبی توضیح هم می ده...
- خانوم دایی جان یعنی همون زن داییمو می گم.دایی بزرگه ها ...اون کوچیکه که خیلی کوچیکه...فکر کنم وقتی من خواستم عروس بشم اونم وقت زن گرفتنش بشه...![]()
![]()
![]()
-خانوم عمو جان منظورم همون زن عمو مه.خیلی زود منو دختر عمو کرد دستش درد نکنه.اسم دخترش هم شیکه...من خوشم می یاد..امروزیه...آدم راحت می تونه به همه بگه اسم دختر عموش بارانه ! خیلی باکلاسه نه!![]()
-این همسر خاله جون هم که همون شوهر خاله ام می شه اصلا دقت نمی کنه شاید من به سن تکلیف رسیدم و نباید اینقدر بچه گونه با من صحبت کنه.با من مثل علی کوچولوی دو ساله حرف می زنه.فکر کنم از مامانم خجالت می کشه که لپم رو نمی کشه.من حتما یه روزی بهش می گم که اصلا رفتارش در حد یک شوهر خاله نیست!!!![]()
پناه برخدا!
فکر می کنید آخر و عاقبت من با این وروجک به کجا ختم می شه!!!![]()
امسال احتمالا برنامه مهاجرت به ارومیه رو نداریم و تعطیلات تهران هستیم.فکر کردم برای این چهار ماه تعطیلی باید یه برنامه برای این دختر بلا دست و پا کنم که تا نه اون حوصله اش سر بره و نه هی دور و بر من بچرخه و من و کلافه کنه... از طرفی هم برنامه اش اونقدر هم مفصل نباشه که از زمان مدرسه رفتن هم بیشتر درگیرش کنه ...
خلاصه اینکه دو روز مدرسه و دوروز کانون و یه کلاس زبان... خیرش رو ببینی
!
برای ثبت نام هر کلاس اول چند بار تاییدیه می گرفتم که با رضایت کامل کامل بره. بجز کلاس ریاضی و زبان بقیه هنری و تفریحیه.کانون کلاسهای پرورش خلاقیت ثبت نام کردم.تثریبا دو ماه و نیم.زبان هم دو ماه و مدرسه یک ماه و نیم...
به نظرم خیلی بد نشد.باتوجه به اینکه کلاس کانون دو هفته بعد از مدرسه شروع می شه و یک ماه بعد هم تموم می شه خیلی کلاسها زیاد و خسته کننده تیست...
این وسطها هم اگر فرصت شد می برمش کلاس شنا...
این تابستون حسابی دنیا به کامه دختر گل منه...![]()
این ماه جلسه با یک هفته تاخیر تشکیل شد. انتظار همه ما از این جلسه فقط دو تا چیز بود.صحبت در مورد امتحانات پایان ترم (زمان شروع و نحوه برگزاری و...)و گرفتن کارنامه های میان ترم...
اما این بار معلم کلاس مریم خیلی برافروخته و نگران در مورد مساله ای صحبت کرد که شاید هر گز بهش فکر نکرده بودیم...
...
معلم با ناراحتی تمام و ملتمسانه رو به تمام والدین خواهش می کرد:
"برنج کیلویی ۵۰۰۰ تومانی و گوشت کیلویی ۱۰۰۰۰ تومانی و عدم پرداخت وام به مردم و تورم و... مهمترین نگرانی شاگردان کلاس من است.تمام فکر و ذکر این طفلکی ها شده گرانی و... و اونها به شدت نگران پدر و مادرشون هستند...![]()
![]()
"
چقدر ما از این ضبط صوت های کوچولوی خونه غافل شده بودیم.اونها بدون اینکه ذره ای ابراز نگرانی بکنند و یا حرفی در مورد گرانی بزنند ...اضطراب حاصل از گفتار پدر و مادرها رو به مدرسه و در جمع معلم و همکلاسی ها انتقال داده بودن...
معلمشون می گفت بچه ها بعد از عید خیلی کلافه و بی حوصله هستند.مرتب به هم پرخاش می کنند.تحمل ندارند و عصبی شدن.... اینها اگر چه تا حدودی به دلیل خصوصیات ورود به سن بلوغه و مقداری هم به پشت باد خوردن های بعد از تعطیلات... اما این نگرانی از گرانی رو توسط بچه ها جدی بگیرید.اونها واقعا نگران وضعیت اقتصادی خانواده هستند و تنش های شما روشون شدیدا تاثیر گذاشته!!!
البته پشنهاداتی هم در مورد حل مشکل ارائه داد که ساده ترینشون این بود : " جلوی بچه ها حساب کتاب نکنید!!!
"
معتقد بود ما که در سن بزرگسالی با این مسایل درگیر شدیم داریم از پا در می آییم... فکرش رو بکنید دختر و پسرهای کوچولوی شما از حالا باید حساب کتاب و کفگیر ته دیگ و... را به جای بابا آب داد توی ذهنشون مرور کنن!!!
هیچوقت فکر کردید هم سن شما بشن چی به روزشون می یاد؟...
بگذارید بچه ها به موقع با این مسئله ها در گیر بشن و الان یک کمی خوش باشن!!!کسی می تونه در آینده خوب مسئله حل کنه و از پس مشکلات بر بیاد که زمان بیشتری رو برای پرورش روح و فکر و خلاقیتش صرف کرده باشه؟!!!
مگر نه؟!!![]()
تقریبا ۵۰ نفر مهمان دعوت کرده بودیم.البته به خاطر فضای کوچیکی که داشتیم خیلی از دوستان رو نتونستیم خبر کنیم.
جشن خیلی جالبی بود.مسابقه و بحث و شوخی و خنده و جشن چادر و کیک و... خلاصه خیلی خوش گذشت.جای شما خالی
!
یک عالمه عکس گرفتیم.اگه بتونم یه فضا پیدا کنم می گذارم رو سایت.
تا حالا نمی دونستم مریم اینقدر قابلیت این رو داره که بتونه مدت طولانی یکه تاز مجلس باشه.راستش خیلی خوشحال نشدم!!! دلم می خواست یک کمی هم خجالت بکشه
!یا اینکه آروم بگیره!!! بچه شیطون بلا
!
حدود ۱۵ نفر از بچه های هم سن و سالش در جشن شرکت داشتن.خیلی بچه سال تر از مریم نشون می دادن و البته رفتار مریم هم با توجه به جثه اش خیلی پخته تر بود.
اون روز دیگه واقعا باور کردم که مریم خیلی بزرگ شده .مخصوصا وقتی دوست و آشنا بهم گفتن مادر عروس ...
!
چقدر زود پیر شدم
!
اگر مدرسه یه همتی می کرد و نماز ظهر و عصر رو برگزار می کرد خیلی بهتر بود.
خدا کنه همیشه همینطور خوب بمونه...
زمان ما که از این خبر ها نبود؟!سنگ هم از آسمون می بارید باید تشریف می بردیم.دانشجو هم که شدیم از این حال ها هیچ خبری نبود...
خب حق دارم حالا زورم بیاد ببینم دخترک توی فصل امتحانات نشسته و یک پاش و روی اون پاش گذاشته و انگار نه انگار! گوشش هم به هیچ حرفی بدهکار نیست!!!
کلاس اول هم که بودن چهار روز متمادی به دلیل آلودگی هوا مدارس تعطیل شد.هر روز بهش دو صفحه دیکته می گفتم.اولین روز بعد از تعطیلات به خاطر دیکته هاش از معلم یه کارت گرفت.اما این دفعه از این خبرها نیست . هفت روز تعطیلی و دو دیکته ! همین!
دوباره تمام اسباب بازی ها ش رو دراورده و ریخته و سط خونه .شب هم جمع نمی کنه بلکه فردا هم شاید تعطیل باشه و دوباره وقتش رو الکی برای پهن کردن اسباب بازی ها تلف نکنه!!!
دلم برای معلمشون می سوزه.همیشه از کمبود وقت توی این کلاس بچه های شیطون می نالید.حالا فکرش رو بکن بخواد بعد از یک هفته تعطیلی دوباره بیارتشون توی دور و بعد هم از دو روز بعد برای امتحانات پایان ترم آماده شون کنه...
با خودم فکر می کنم طفلکی معلمشون.اگر دو روز دیگه این تعطیلی ها ادامه پیدا کنه از غصه کار چند برابری هفته بعد چه به سرش می یاد! اون هم اون معلم منضبطی که من می شناسم؟!
داد مریم بلند شد....
اصلا معلوم هست تو مامان من هستی یا مامان خانم معلممون که اینقدر دلت براش می سوزه!!!
سوم دی مدرسه براشون جشن می گیره و دیروز هم جلسه تصمیم گیری در مورد مراسم و البته دریافت وجه مراسم ! بود.
می خوان ببرندشون جمکران.میوه و شیرینی و کیک و شیر کاکائو و نهار + یه ست جانماز تکلیف با کیفش...
قرار شد ما هم با یه دسته گل و شیرنی و یه کادو بعد از اینکه از جمکران برگشتن بریم استقبالشون... وای چه مراسمی...
بغض امونم نمی ده....
بعد از اون هم باید جانمازهاشون رو توی مدرسه و در کمد خودشون قرار بدن تا هر روز در مراسم نماز ظهر در مدرسه شرکت کنن...
از اینکه مراسم مدرسه قبل از سن تکلیفشه خیلی خوشحالم. حداقل یک ماهی بچه ام زودتر نماز خوندن رو شروع می کنه!
تا دیروز فکر می کردم فقط بچه من بازیگوشه و نماز نمی خونه و از این بابت خیلی نگران و ناراحت بودم.به هر ترفندی هم سعی می کردم به خوندن نماز و رعایت حجاب تشویقش کنم... اما بعد از گفتگوی مادران عزیز متوجه شدم بچه من توی اون کلاس آخونده !!!
خدا این آخوند کوچولوی من رو عاقبت به خیر کنه...
تقریبا یکماه و نیم از شروع سال تحصیلی مریم می گذره.بار علمی کتابها نسبتا سنگین تر از سال پیشه و بعلاوه اونها موظفند تا تمامی امتحانات رو به صورت کتبی برگزار کنند.
البته ظاهرا امتحانات اصلی ترم به صورت شفاهی برگزار می شه اما به نظر من وقتی بچه در طول سال تحت فشاره حالا یه امتحان پایان ترم خیلی مهم نیست چطوری برگزار بشه...هان!
هر شنبه از تمامی دروس امتحان کتبی داره.خیلی ریز و دقیق نمره می گیره .به ازای هر یک کلمه ای که ننویسه ازش نمره کم می شه.تقریبا تمام هفته باید مشغول خوندن و نوشتن باشه و روز جمعه این وضعیت دو یا سه برابر می شه... احساس می کنم وضعیت کاری نسبت به سال گذشته یک مرتبه کاملا دگرگون شده.حالا یا پارسال خیلی ساده و پیش و پا افتاده با درسها برخورد می کردند یا امسال خیلی سفت و سخت!
بله هر حال مریم خیلی خسته و عصبی به نظر می رسه.با اینکه هیچوقت در منزل ما بحث نمره و... مطرح نبوده اما داره یواش یواش این نمره به یه بحران تبدیل می شه.مدرسه مریم یه غیر انتفاعی کاملا معمولیه که من از نظر اخلاقی تا حالا خیلی ازش راضی بودم.حالا هم ناراضی نیستم اما وضعیت مریم داره نگرانم می کنم...
یه بچه شلوغ و شیطون که حالا مجبوره فقط یه جا بنشینه و به تکالیفش برسه!!!
خیلی کلافه کننده است نه؟!!!
صبح زود مریم مشغول دم کردن چای می شه ومن هم به جمع آوری خونه و یخ آوردن از طبقه پایین برای کلمن مشغول می شم.توی این خونه موقتی که در ارومیه داریم همه کارها چند برابر وقت می گیره و البته هیجان خاص خودش رو هم داره!!!
یه خونه بزرگ و قدیمی با یک عالمه انبار و جاهای بکر!!!!![]()
امروز صبح اتفاقی وقتی مریم مشغول دم کردن چای بود شاهد جدیتی که توی کارش داشت بودم.مقابل سماور ایستاده بود تا آبش جوش بیاد.قوری رو هم توی دستش گرفته بود و هی پا به پا می شد و نچ نچ می کرد...
یک دفعه گفت آخ جون آب جوش آومد و بعد به سرعت رفت قوری چای رو زیر آب لوله گرفت و تا نصفه پرکرد و بعد گذاشت روی سماوری که آبش داشت قل قل می کرد!!!![]()
ازش پرسیدم تو قوری رو با آب سماور پر نمی کنی؟!!!
خیلی محکم گفت نه!بخارش زیاده! دستم می سوزه!![]()
بعد هم سرش رو انداخت پایین و سفره رو برد تا پهن کنه!!!
یعنی الان درست یک هفته است ما داریم چای رو با این شیوه جدید میل می کنیم!!!![]()
فقط نفهمیدم اینکه آب سرد روی چایی می ریزه چرا اینقدر منتظر می مونه تا سماور جوش بیاد!!!
هان![]()
البته همون هم مطمئن نیستیم درسته یانه
!
معمولا عصرها پارک می ریم و صبح ها توی حیاط اسکیت بازی می کنه.کلاس زبان هم نتونست ادامه بده و توی خونه یک مقداری سعی می کنه تمرین داشته باشه.
یک زندگی کاملا معمولی و روزمره با حداقل امکانات زندگی!
هوا فوق العاده است و به مریم خیلی خوش می گذره
...
از روزی که فهمیده قراره دختر عمو بشه سر از پا نمی شناسه.انگار دنیا رو بهش دادن
...
دیروز که مادر بزرگش این خبر رو بهش داد به نظرش رسید که یه خبر فوق مخفیانه و سریه ! و از اونجاییکه نمی دونست چطوریه می تونه این خبر رو توی دلش نگه داره تصمیم گرفت فقط به یک نفر این خبر رو بده بلکه دلش آروم بگیره...
با هیجان تنها عموش رو کشید توی اتاق و یواشکی بهش گفت به هیچکس نگو من بهت گفتم اما من دارم دختر عمو می شم!!!![]()
از نمایشگاه کتاب چند تا کتاب مجموعه ای براش خریدم.یکی یکی بهش می دم بخونه و برام داستانهاش رو تعریف کنه.چون متاسفانه توی جمله بندی یک کمی ضعیفه ... اینطوری شاید کمی تقویت بشه...
یک جدول امتیاز بندی ماهانه هم براش درست کردم.مواردی که برای من و پدرش مهمه مثل بیدار شدن زود و خوابیدن به موقع و ورزش و کتابخوندن و درست صحبت کردن و... از منفی پنج تا مثبت پنج امتیاز براش در نظر گرفتیم.هر رده امتیاز هم یه جایزه مخصوص به خودش رو داره که با هم مشخص کردیم و در پایان هر ماه بعد از جمع بندی امتیازها از روی اون جدول جایزه باید جایزه رو براش تهیه کنیم.
ماه گذشته این جدول امتیاز رو به صورت امتحانی شروع کردیم.خیلی مثبت بود.یعنی مریم هر روز تلاش می کرد امتیاز بالاتری کسب کنه و رضایت ما رو جلب کنه.امروز هم رفتم و جایزه ماه گذشته اش رو که یک باربی اصل!!! بود براش خریدم.
از وقتی اومدیم خونه توی اتاقش بست نشسته پای عروسک بازی!!!
اسمش هم تقلب نیست!!! چون هر دو تاشون دوست دارن که به هم کمک کنن!!!!![]()
![]()
![]()
چقدر بچه ها با مزه فکر می کنن؟! یعنی از نظر مریم تقلب یه کار خیلی بده ...مثل دزدی میمونه...چون کسی که از روی دستش نگاه می کنن راضی نیست!اما وقتی هر دو تاشون راضی باشن و هدف هم یادگیری باشه دیگه بد که نیست خیلی هم خوبه!!!!![]()
حالا می دونید جالبش کجاست؟اینجا که سر یه پاسخ با هم به نتیجه نرسیدن و تصمیم گرفتن همون سر جلسه امتحان با معلمشون هم مشورت کنن و جواب درست تر رو توی برگه بنویسن!!!![]()
یه همکاری سه نفره...![]()